خرید بک لینک
پیش خودم فکر می کردم الان چطور از جلوی خانه ی آنها رد شوم؟ به آهستگی خم کوچه را پیچیدم و وارد میدان اصلی شدم. خانه ی آنها بر میدان بود. او را نشسته بر موتور دیدم . قلبم داشت از جا کنده میشد و پاهایم در هم می پیچید . با هزار زحمت خودم را کنترل کردم و به خودم گفتم: «آرام، این کسی نیست.»به محض اینکه مرا از دور دید، داخل خانه رفت و در را نیمه بست. به سختی از جلوی خانه ی آنها رد شدم.بعد از میدان ، عرض خیابان اصلی را طی کرده به کوچه ی خودمان رسیدم . از در همیشه نیمه باز حیاط ، داخل رفتم و تا به اتاق نشیمن برسم ، هزار فکر در سرم پیچید . سفره آماده بود. همه بودند. سلام کردم و حین آویزان کردن لباسهایم ، تک تک اعضا را زیر نظر داشتم ببینم آیا آنها هم بویی برده اند.ظاهرشان که چیزی نشان نمی داد و آن روز به خیر گذشت. اما من در مدرسه منزوی شده بودم، دیگر آن آدم شاد و فعال و اهل بگو بخند نبودم. با راضیه هم حرفی نمیزدم. گاهی اوقات به او شک می کردم چون راضیه رقابت شدیدی با من داشت، انقدر که تبدیل به حسادت شده بود، مثل همان روز که وقتی به کلاس رفتم هیچ کدام ازبچه ها محل نگذاشتند. همه دور او حلقه زده بودند. رفتم پیش فاطمه و پرسیدم :«شما امروز چتون شده؟ ما دیروز بعد از ظهر از مدرسه که مرخص شدیم همه با هم بودیم، چی شده حالا که اینجور رفتار می کنید؟ وحی رسیده؟ »فاطمه خنده اش گرفت و صورتش گل انداخت و در حالی که روی زمین را نگاه می کرد، گفت : «آخه دیروز بچه ها رو دیده و سفارش کرده که به نور آفاق محل نذارید، اون از طایفه ی رشیدیهاست که ما با هم خوب نیستیم ،این آفاق انگار مهره ی مار داره همه دوستش دارن. »وقتی یاد اینها می افتادم مشکوک میشدم که این حرفی بیش نیست اما رفتار عباس و مادرش چه ؟ رفتار توکل ،

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 0:22

پایان نماز بود که نشسته بودم و سیر در عالم خودم . پسرم شاید هشت ساله بود ، با خوشحالی سمتم آمد و گفت :« مامان یه خواب دیدم » . گفتم :« چه خوابی؟» گفت:« مامان خواب دیدم من و تو و بابا سه تا پروانه شدیم رفتیم مکه» به فکر فرو رفتم و با خنده گفتم :« پس این بچه چی؟ آبجی کوچولوت نبود؟» گفت :« نه فقط ما سه تا» باز هم با شوخی گفتم :« حالا قشنگ فکر کن ببین این بچه نبود؟» و باز هم همان پاسخ . یادم نیست چقدر طول کشید ؛ فردای آن روز یا چند روز بعد از آن ،پسرم با خوشحالی از مدرسه برگشت و گفت :« مامان ، آقای سلیمانی ، معلممون پرسیده پول توی بانک داری ؟ منم گفتم ، نه . بعد از ظهر همان روز پسر عموی همسرم زنگ زد که پسرت پول توی بانک داشته ؟ گفتم :« چطور مگه؟» گفت :« آخه یکی همنام پسرت فلان بانک برنده شده » اطمینان داشتم خود ما هستیم ، شب وقتی به اتفاق روی درب شیشه ای بانک شماره حساب را چک کردم ، حدسم درست بود . یک حج عمره به اتفاق دو همراه .اولین سال تاسیس بانک مورد نظر ، مبلغی را بنام پسرم واریز کردم . که خود این پول هم داستانی دارد . تمام هستی زندگی ما را پدرش تقدیم یک کلاهبردار کرد که متاسفانه با همه ی هشدارهای من نسبت به این کار ، سرمایه ی ما از بین رفت و بلافاصله خبر دستگیری این کلاهبردار را شنیدیم . پیگیری مختصری کردیم که مبلغ سیهزار تومان ، در قالب قسط به ما برگشت و من هیچ وقت نپرسیدم که بقیه ی پول چه شد . من چون پول را از دست رفته میدانستم از همسرم خواستم حالا که بخشی از پول برگشته این سی هزار تومان را به حساب پسرم پسانداز کنیم . قبول کرد و خیلی زود چندین برابر اون مبلغ به این صورت برگشت .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 0:22

اوایل سربازی ، یک روز پرسید :« بابا چند ماه رفته جبهه؟» گفتم:«درست نمیدونم ، فکر کنم چهار پنج ماه» دیدم نگاه مأیوسانه ای انداخت .گفتم: «ببین بابای آدم چقدر خوبه ، الان من به چه درد میخورم ، نه جبهه ای ، نه چیزی» خندهاش گرفت و به شوخی تأیید کرد . هر چه آدم فکر میکند میبیند حق دارند ؛ هنوز ناپخته اند . هنوز ترس دارند از آینده ای که برای خودشان متصور شدهاند . جای اینکه کار کنند و زندگی بسازند دو سال از عمرشان هدر میرود . حالا بگذریم از اینکه انسان به هر روشی باید لحظات را غنیمت بشمرد و استفاده ی بهینه از آنها داشته باشد . گفتم : « غصه نخور ، شاید با همینا کسری خدمت بگیری» گفت: « پرسیدم ، گفتن بابات سیزده سالش بوده ، قبول نیست، تازه عملیات مرصاد بوده که بعد پذیرش قطعنامه بوده و جزء جنگ محسوب نمیشه» به شوخی زدم به لهجه ی اصفهانی و گفتم : « چطو شد ؟ چطور حسین فهمیده که سیزده سالش بود ، شهیدس؟ براش مدرسه میسازن ؟ میدون میسازن؟ بابای بیچارت هیچی؟!!!!»پدرش از راه رسید و پرسیدم : « راستشو بوگو ، نکنِد جبهه نبودی ! آخه تو کجا بودی توی سیستم میزنن نبودی ، بیرون سیستمم نبودی!»خندید ، گفت :« من انقدر کوچیک بودم ، وقتی توی صف وایمیستادیم ، داد میزدن آی عقبی! من همهاش نگا میکردم پشت سرم ، میدیدم کسی نیست . فکر میکردم این چقدر احمقه وقتی کسی نیست ، میگه آی عقبی! . تا اینکه از یه بزرگتر پرسیدم ، گفت که میگه ، آی اخوی»

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 0:22

صفحه بندی